تبليغاتX
و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو

و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو

ازدواج با دختری کر و کور و شل

از فكر و خیال كه فارغ شد، زود از جا برخاست. ترسید كه وقت نماز دیر شده باشد. لب جوی نشست تا آبی به سر و صورت خسته خود بزند كه سیب سرخ و درشتی از دورترها نظرش را جلب كرد: ...عجب سیبی! ...چقدر هم درشت! ...چقدر قشنگ و زیبا!

سیب را كه گرفت، با شگفتی و خوشحالی نگاهش كرد. اول دلش نیامد بخورد. اما مدت‌ها بود كه سیب نخورده بود. یك لحظه هوس شدیدی نمود و در یك آن، شروع به خوردن كرد. سیب كه تمام شد، ناگهان فكر عجیبی در ذهنش لانه كرد و شروع به ملامت خود نمود:

«ای وای! این چه كاری بود كردی محمد؟! این بود نتیجه چندین سال طلبگی‌ات؟! ای دل غافل!... خدایا ببخش!... خدا می‌بخشد، ولی صاحب سیب چطور؟ امان از حق‌الناس!»

بی‌درنگ وضویی ساخت و روی نیاز به سوی كردگار بی‌نیاز آورد. پس از عروجی ربّانی در سجده‌ای روحانی با تمام وجود از پروردگار هستی مدد طلبید و بلافاصله داسش را برداشت و در امتداد جوی آب به سمت بالادشت به راه افتاد. ظهر كه شده بود، همه به ده برگشته بودند و سكوت وهم‌انگیزی همه دشت را در برگرفته بود. گاه این سكوت وهم‌انگیز را صدای ملایم شرشر آب جوی می‌شكست.

چند فرسنگی كه راه رفت، به باغی رسید. درختان بزرگ و كهن بید، اطراف باغ را گرفته بودند. كمی آن طرف‌تر، درختان بلند و پر برگ تبریزی قد برافراشته بودند و در میان آنها درختان سیب با انبوهی از سیب‌های سبز و سرخ و زرد خودنمایی می‌كردند. صدای جیك‌جیك گنجشكان و نغمه دیگر پرندگان، صفای دیگری به باغ داده بود. باغ از عطر یونجه و بوی دل‌انگیز گل‌ها و علف‌های وحشی سرشار بود. این همه، محمد را در خود فرو برد، اما پس از لختی‌ درنگ به خود آمد و فریاد زد: كسی این‌جا نیست؟... صاحب باغ كجاست؟

كمی دورتر، در زیر درختان تبریزی، كلبه ساده و زیبایی دیده می‌شد. محمد چندین بار دیگر كه صدا زد، پیرمردی از داخل كلبه بیرون آمد و جواب داد: «بفرمایید برادر! تعارف نكنید! بفرمایید سیب میل كنید!»

و آن‌گاه خوش‌آمدگویان به طرف محمد آمد. محمد در حالی كه از خجالت و شرم سر به زیر انداخته بود، سلام كرد و گفت:

ـ این باغ مال شماست پدر جان؟!

ـ این حرف‌ها چیه؟ بفرمایید میل كنید... مال بندگان خداست... مال خودتان!

ـ ممنون پدر!... عرضی داشتم.

پیرمرد در حالی كه لبخند می‌زد، با تعجب گفت:

ـ امر بفرمایید برادر! من در خدمتم.

ـ اگرچه شما بزرگوارتر و مهربان‌تر از این حرف‌ها هستید، اما برای اطمینان‌خاطر خدمتتان عرض می‌كنم، این بنده گناهكار خدا اهل ده پایین هستم. می‌شناسید، «نیار»؟

ـ بله، بله...

ـ كنار جوی نشسته بودم كه سیبی آمد. گرفتم و خوردم. ولی متوجه شدم كه بی‌اجازه، آن سیب را خورده‌ام. به احتمال قوی آن سیب از درختان شما بوده است، می‌خواستم آن سیب را بر ما حلال كنید پدر جان!

پیرمرد تعجب‌كنان خندید و آخر سر گفت:

ـ كه این طور... سیبی افتاده تو آب و آمده و شما آن را خورده‌اید؟!

و یك لحظه قیافه‌اش را تغییر داد و با درشتی گفت:

ـ نه،... امكان ندارد... اگر می‌آمدی همه این باغ را با خاك یكسان می‌كردی، چیزی نمی‌گفتم... اما من هم مثل خودت به این‌جور چیزها خیلی حساسم!... كسی بدون اجازه مال مرا بخورد، تا قیام قیامت حلالش نمی‌كنم... عرضم را توانستم خدمتتان برسانم حضرت آقا؟!... بفرمایید!!

چهره محمد به زردی گرایید و چنان ترس و لرزی وجودش را فراگرفت كه انگار بیدی در تهاجم باد به رعشه افتاده است. به التماس افتاد و هرچه درهم و دیناری در جیب داشت، بیرون آورد و با گریه و زاری گفت:

ـ تو را به خدا پدر جان، این دینارها را بگیر و مرا حلال كن! تو را به خدا من تحمل عذاب خدا را ندارم!... مرا حلال كن پدر جان!

و بعد گریه‌اش امان نداد. مدتی كه گریست، پیرمرد دستش را گرفت، آرامَش كرد و گفت:

ـ حالا كه این‌قدر از عذاب الهی می‌ترسی، به یك شرط تو را می‌بخشم!

ـ چه شرطی پدر جان؟ به خدا هر شرطی باشد، قبول می‌كنم.

ـ شرط من خیلی سخت است. درست گوش‌هایت را باز كن و بشنو و با دقت فكر كن ببین این شرط سخت‌تر است یا عذاب خدا...
ازدواج با دختری کر و کور و شل!

ـ مسلّم عذاب خدا سخت‌تر است، شرط تو را به هر سختی هم كه باشد، قبول می‌كنم.

ـ ...و اما شرط من: دختری دارم كور و شل و كر، باید او را به همسری قبول كنی!!

به راستی كه شرط سختی بود. محمد مدتی در فكر فرو رفت و یادش افتاد كه چقدر آرزوی ازدواج كرده بود و به چه دختران زیبارویی اندیشیده بود. ...و اینك تمام آرزوهایش بر باد رفته بود. آهی سوزان از نهادش برخاست و گفت:

ـ قبول می‌كنم.

ـ البته خیالت هم راحت باشد كه همراه دخترم ثروت خوبی هم برایت می‌دهم... ولی چه كار كنم دخترم سال‌های سال از وقت ازدواجش گذشته و كسی نیست بیاید سراغش... بیچاره پیر شده... چه كارش كنم جوان؟!... حالا باید تا آخر عمرم برای خدا سجده شكر كنم كه مثل تویی را برای دخترم رساند. و بعد قهقهه‌ای كرد و به طرف كلبه به راه افتاد.

نگاه تأسف‌بار محمد برای لحظات مدیدی دنبال پیرمرد خشكید. چاره‌ای نداشت.

مراسم عقد و عروسی فاصله چندانی با هم نداشتند. خطبه عقد همان روزهای اول خوانده شده بود و تا شب عروسی برسد، محمد بارها از خدا طلب مرگ كرده بود. اما مرگ و میری در كار نبود... باید می‌ماند و مزه مال مردم‌خوری را می‌چشید!

عروس را كه آوردند، دل او مثل سیر و سركه می‌جوشید. اضطراب تلخی به دلش چنگ می‌انداخت و نفس را در سینه‌اش حبس و فكرش را در دریایی پرتلاطم غرق می‌ساخت:

ـ خدایا چه كاری بود من كردم؟ این چه بلایی بود به سرم آمد؟! ای كاش به سوی این باغ نیامده بودم! بهتر نبود می‌گریختم! ...نه، نه! باید بمانم!

در این فكرها بود كه ناگاه محمد را صدا زدند:

ـ عروس خانم منتظر شماست!

پاهایش به لرزه افتاد. عرق سرد و سنگینی همه بدنش را پوشانده بود. تا به اتاق برسد، هزار بار مرد و زنده شد. چنان در اضطراب و اندوه بود كه متوجه همراهان عروس هم نشد.

در را كه باز كرد، صدای نازنین دختری را شنید كه به او سلام گفت. صدای دختر هیچ شباهتی به صدای لال‌ها و كورها و شل‌ها نداشت.

ـ نه، نه، تو كه لال بودی دختر؟!

دختر لبخندی زد و نقاب از چهره كنار زد:

ـ ببین! لال نیستم! كر هم نیستم! شل هم نیستم!

بلند شد و چند قدمی راه رفت، تا خیال محمد از همه چیز راحت باشد. محمد كه مدهوش و مسحور زیبایی دختر شده بود، بی‌مهابا فریاد كشید:

ـ تو زن من نیستی!... زن من كجاست؟!... زن من...

و فریاد زنان از خانه بیرون آمد. زنان و مردانی كه خسته و كوفته از كار روزانه در خانه‌های اطراف خود را به بستر آرامش انداخته بودند، با صدای محمد جملگی از جا جستند و خانه تازه‌داماد را در میان گرفتند.
مقدس اردبیلی

ـ این زن من نیست... زن من كجاست؟! چرا مرا دست انداخته‌اید؟!

چند مرد تنومند، بازوان پرقدرت محمد را گرفتند و او را ساكت كردند. پدرزن محمد كه میهمان خانه هم‌جوار بود، جمع را شكافت و جلو آمد. لبخندزنان صورت محمد را بوسید و طوری كه همه بشنوند، بلند گفت:

ـ بله آقا محمد! عاقبت پارسایی و پرهیزكاری همین است... آن دختر زیبارو زن توست. هیچ شكی هم نكن! اگر گفتم كور است، مرادم آن بود كه هرگز به نامحرم نگاه نكرده است و اگر گفتم شل است، یعنی با دست و پایش گناه نكرده است و اگر گفتم كر است، چون غیبت كسی را نشنیده است...

ـ چه می‌گویی پدر جان؟!... خوابم یا بیدار؟!...

ـ آری محمد، دختر من در نهایت عفت بود و من او را لایق چون تو مردی دیدم... .

هلهله و شادی به ناگاه از همه برخاست و در سكوت شب تا دورترها رفت. محمد در حالی كه عرق شرم را از پیشانی‌اش پاك می‌كرد، دوباره روانه حجره زفاف شد و از این‌كه صاحب چنین زن و صاحب چنین فامیلی شده است، بی‌نهایت شكر و سپاس فرستاد.

...و اینك صدای پای كودكی از آن خانه شنیده می‌شد؛ صدای پای بهار. آری، از چنان مادر و چنین پدری، پسری چون احمد مقدس اردبیلی به ارمغان می‌آید كه از مفاخر بزرگ شیعه و عرفای به نامی هستند که توصیفش محتاج كتاب دیگری است. ۳

پی نوشت ها:

۱. پدر مرحوم مقدس اردبیلی.

۲. «نیار» نام روستایی در سه كیلومتری اردبیل است كه اكنون به اردبیل متصل شده است. این روستا ولادتگاه مقدس اردبیلی بوده است.

۳. منبع: کتاب آینه اخلاص (داستان‌هایی از زندگی مقدس اردبیلی)، ص۱۸.
+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 0:8  توسط انعکاس  | 

ولی نعمت



ما ریزه‏ خوار دختر موسى بن جعفریم(سلام الله علیهما)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 17:26  توسط انعکاس  | 

الرفیق ثم الطریق

جمکران

صبح پارکینگ...

چه خدایی داشت

مشکل بهانه است که مارا صدا کنی

تا کاسه های خالی ما را طلا کنی...


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 23:11  توسط انعکاس  | 

حسين من كشته راه سيدالشهدا (ع) است

خبرگزاري فارس: مادر سردار شهيد «حسين خرازي» گفت: حسين، عاشق امام حسين (ع‌)‌ بود و در راه امام حسين هم شهيد شد؛ من هم دنباله‌رو فرزند شهيدم هستم و به شهادتش افتخار مي‌كنم.

طيبه تابش در گفت‌وگو با خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس «توانا» اظهار داشت: بارها و بارها شاهد نماز شب خواندن‌هاي حسين بودم؛ حتي وقتي يك دستش را از دست داد.

وي ادامه داد: بعضي وقت‌ها كه نيمه‌هاي شب از خواب بلند مي‌شدم، مي‌ديدم گوشه اتاق ايستاده، نماز مي‌خواند؛‌ توي نماز خيلي گريه مي‌كرد؛ به او مي‌گفتم «حسين چرا اينقدر ناله مي‌كني»؛ دلم برايش مي‌سوخت؛‌ بعد مي‌گفتم «من را هم دعا كن تا درمانده نشوم» و او با لبخند مي‌گفت «به روي چشم».


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 8:37  توسط انعکاس  | 

لبیک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 2:29  توسط انعکاس  | 

محمد


پدرش دبیر فیزیک دوم دبیرستانمان بود!

ما هم که معلم آشنا و غریبه نمیشناختیم و همه را عاصی کرده بودیم از دست خودمان.شده بودیم گاو پیشانی سفید مدرسه.پیششانیمان از سفید هم رد کرده بود.

دوران دبیرستان که تمام شد دیگر یکی دو سالی ازش خبر نداشتم.(نه از خودش و  نه از پدرش).

ما تقزیبا از راهنمایی با هم رفیق شده بودیم.از اون رفیق شیش دانگ ها.سوم راهنمایی بود که خیلی خیلی دیگه به هم نزدیک بودیم.ولی خب دو سالی هم بی هیچ قهر و دعوایی از هم دور شدیم.

سال 83بود که با چند تا دیگر از بچه های محله باز پیدایشان شد.در آن هنگامه آزمایشات و ساخته شدن شخصیت.همین ها (مخصوصا محمد) شده بودند مریدان من.شبها تا نصف شب مینشستند تا براشان حرف بزنم.و من هم قاعدتا متکبر و خوشحااااااااال از اینکه مشتریانی پیدا کرده ام.

کاری نداریم.سال 83بود.آمدند از اوایل فروردین دوباره پیدایشان شد.اواخر اردیبهشت تصمیم برآن شد که بشینیم درس بخوانیم.او که بابایش معلم فیزیک من بود کمکم کرد تا دوتا از درسهای فیزیک پیش دانشگاهی ام را بعد از یکی دو سال پاس کنم.هرچند کلی دیگر از درسهایم ماند.

و او قبول شد.دانشگاه دولتی ایلام.و رفت.شدت دوستی مان خیلی بالا بود.همان سال  در یک سرمای بی سابقه کیلومترها راه را تا ایلام پیمودم برای دیدنش.

آن سالها گذشت!پارسال بود که گفت از همان دوران دانشگاه قصد ازدواج با یکی از همکلاسی هایش که البته از شهری دیگر بود  را پیدا کرده اند.

اولین کار این بود که مادرم را فرستادم با مادرش صحبت کند.

باز هم مدت ها گذشت و خبری نشد.

اواخر سال گذشته خودم شال و کلاه کردم و رفتم با پدرش که همان معلم قدیممان بود حرف بزنم.بسیار سخت و سرد و البته با غیض و غضب در این باره سخن گفت.مدت بسیار زیادی بود پدر و پسر با هم مشکل داشتند.مخصوصا این یکی دو سالی که این پدر و پسر در کارهم با هم شریک شده بودند.

آنروز حتی پدرش پیغامهایی به من داد که به او برسانم مبنی بر اینکه تو بچه من نیستی.

ولی آن روزها روزهایی بود که تازه به این نتیجه رسیده بودم که برای رسیدن به چیزی باید نهایت تلاش را کرد.

چند شب بعدش به محمد گفتم دسته گل و شیرینی بگیر برویم با پدرت آشتی.و البته موضوع ازدواج را بهانه قرار دادم تا محمد راضی شد.اتفاقا همان شب باز بعد از یکی دو ساعت دعوا شد و باز محمد زد بیرون.آمد مرا رساند درب منزل و رفت کوه!

بهش اس ام اس دادم که تا قضیه سرد نشده برو و از پدرت معذرت بخواه.

خواهر کوچولوی خیلی خیلی نازی هم داشت محمد که اسمش زهرا بود! و البته به قول محمد تنها کس محمد بود.

آن شب محمد رفت خانه و با هزار زور و ضرب و مکافات راضی اش کردم که بابایش را بغل کند و معذرت بخواهد.

چند دقیقه بعد یک اس ام اس آمد:"بابایم را که بغل کردم اشک توی چشمای زهرا جمع شد.لذت این خوشحالی زهرا را با دنیا عوض نمیکنم".

البته بعد از آن شب باز هم دفعاتی در مورد قضیه ازدواج محمد دعواهایی پیش آمد.

همان پدری که روزی به من میگفت به محمد بگو بیچاره ات میکنم و همان پدری که به قول خود محمد تا سر کوچه هم نمیرفت بالاخره به شیراز رفت.

و امشب عروسی محمد است!

و البته همان پدر برای این عروسی سنگ تمام گذاشته.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 9:40  توسط انعکاس  | 

25 آبان ماه به نام روز حماسه و ايثار مردم اصفهان ثبت مي‌شود

امام جمعه اصفهان:
25 آبان ماه به نام روز حماسه و ايثار مردم اصفهان ثبت مي‌شود

امام جمعه اصفهان با اشاره به 25 آ بان ماه روز حماسه و ايثار مردم اصفهان گفت: مقام معظم رهبري با نام گذاري 25 آبان ماه به نام روز حماسه و ايثار مردم اصفهان موافقت کردند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) در اصفهان، آيت الله سيديوسف طباطبائي ‌نژاد امروز در خطبه نمازجمعه اظهارداشت: مردم اصفهان 370 شهيد عمليات محرم را در 25 آبان ماه سال 1361 تشييع کردند.

وي افزود: 25 آبان ماه روز بزرگ حماسي بود و بايد اين فداکاري‌ها در تاريخ ثبت مي‌شد و سال‌ها به دنبال اين بوديم اين روز در تقويم کشور ثبت شود که سرانجام محقق شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 0:42  توسط انعکاس  | 

25آبان وعده دیدار مردم اصفهان با مقام معظم رهبری

به مناسبت 25 آبان، روز حماسه و ايثار اصفهان، مردم اين ديار با مقام عظماي ولايت ديدار خواهند داشت.

محمد مهدي اسماعيلي، معاون سياسي امنيتي استاندار اصفهان و رئيس شوراي اطلاع رساني استان، در نشست خبري خود با اشاره به نامگذاري 25 آبان به عنوان روز حماسه و ايثار اصفهان، به تشريح برنامه‏هاي تدوين شده به منظور بزرگداشت اين روز پرداخت.
اسماعيلي از برپايي مراسمي در روز عرفه در گلستان شهدا به منظور تجليل از مقام شامخ شهداي انقلاب اسلامي و دفاع مقدس به ويژه 370 شهيد تشييع شده در اين روز خبر داد و گفت: همچنين به مناسبت اين روز بزرگ و به ياد ماندني و نيز تقارن با عيد سعيد قربان، مردم ولايتمدار و شهيد پرور استان اصفهان با مقام معظم رهبري در حسينيه حضرت امام ديدار خواهند کرد.
رييس شوراي عالي اطلاع رساني استان اصفهان همچنين از پيش بيني تمهيدات لازم براي اين ديدار خبر داد و ابراز اميدواري کرد اين ديدار منشأ خير و برکتي براي استان و مردم باشد.
وي در ادامه از نامگذاري ميداني در تقاطع خيابان کاوه و خيابان باهنر به نام 25 آبان خبر داد و اظهار داشت: در حوزه انتشارات نيز کتاب‏هاي متعددي در رابطه با اين روز و وصيت نامه‏هاي شهداي تشييع شده در اين روز را خواهيم داشت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 0:42  توسط انعکاس  | 

ازدواج آسمانی در اول ذیحجه

در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود

درون خانه ی تو نان فقر آجر بود

شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برايت آماده است

حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است

به حكم عشق بنا شد در آسمان علي

علي از آن تو باشد... تو هم از آن علي

چه عاشقانه همه عمر مهربان علي!

 به نان خشك علي ساختي، به نان علي
در سال دوم هجری تزویج حضرت زهرا(س)و علی(ع)واقع شد.شیخ ظوسی به سند معتبر از علی(ع)روایت کرده است که ابوبکر و عمر نزد من آمدند و گفتند چرا به نزد حضرت رسول(ص)نمیروی که فاطمه(س)را خواستگاری نماییمن به حضور پیامبر(ص) رفتم پس چون نظر حضرت بر من افتادخندان شدند و فرمودند برای چه آمده ای ای ابوالحسن حاجی خود را بیان کن.من نیز خویشی و اسلام آوردن خود و یاری کردن آن حضرت و جهادهایی که در راه دین انجام داده بودم عرض کردم.حضرت فرمودن یاعلی راست گفتی تو نیکوتری از آنچه گفتی و یاد کردی.سپی من گفتم یا رسول الله استدعا مینمایم فاطمه(س)را به من تزویج کنی.فرمودند:پیش از تو عده ای از او خواستگاری نمودند چون به او گفتم آثار کراهت در روی او دیدم لیکن باش تا بروم و به نزد تو باز گردم.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 13:48  توسط انعکاس  | 

قبض و بسط روح

انّ لِلقُلوبِ اقبالاً وادباراً،

فاذا أقبَلَت فتَنَفَّلوا، واذا أدبَرَت فعلَيكُم بالفَريضَةِ.؛

همانا دل‏ها را روى آوردن و رويگرداندنى است.

پس هرگاه روى آوردند مستحبّات به جا آوريد و هرگاه روى‏گرداندند به گزاردن واجبات اكتفا كنيد.

پیامبر اکرم(صلی الله علیه و اله و سلم)

كافى:454/3

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 23:39  توسط انعکاس  |